توصیف نماز

« نمــــــــاز»

به نام نقش بند صفحه ی خــاک عِــــذار افروز مه رویان افــلاک

خداوندی که درذاتش علل نیست جهانداری که درمُلکش خلل نیست

الهی یکتایی،بی همتایی،قیوم وتوانایی،از عیب مصفایی،ازشریک مبرایی، جان داروی دلهایی، مَسند نشین استغنایی،به توزیبد مُلک خدایی.

انسان درمسیر حرکت خود دراین حیات مادی وفریبنده لحظاتی به یادماندنی وشیرین را سپری می کند،که از بین آنهالحظه ای شیرین تر ازبرقراری ارتباط قلبی با خالق خود برای او وجود ندارد که آن لحظه ی ماندگار چیزی جز ادای نماز نمی باشد.جایگاه وارزش نمازدردین اسلام همانند مقام وجایگاه سر برای تن وجسم آدمی است.بنابراین نماز دردین مقدس اسلام از یک جایگاه وقداست خاصی برخوردار می باشد که قبولی سایر عبادات درگرو پذیرش نماز از جانب خداوند بلند مرتبه می باشد.

نماز زیباترین مفهوم ومصداق عبادت است ودر بین سایرعبادتها وفضیلت ها ،هیچ عبادتی نمی تواند به اندازه ی نماز قلب کوچک انسان را به دریای رحمت بی انتهای خداوند وصل نماید وروح آدمی را ازسرچشمه ی جوشان وخروشان الطاف وکرامات بی حدوحصرذات حق سیراب نماید.

نمازفرصتی مهم برای انسان است تا با آن بتواند روان خودرا درآب طهارت عشق ازپلیدیها پاک نماید،تجلی گاه عشق راستین عاشق به معشوق ازلی وتسلیم شدن محض دربرابر معبود جاودان است، آیینه ی تمام نمای حُب عابد به معبود ومحوشدن در صفات بی نهایت معشوقی است که دارنده ی تمام جمالات وکما لات عالم هستی می باشد، نمایش صفای باطن وعشق درونی مخلوق به خالق است ،بزرگداشت وتکریم مقام رفیع وبی بدیل خداوند،تنزیه،تسبیح وتهلیل گفتن ذات بی همتای باری تعالی وسخن گفتن بی پرده وابهام وبه دوراز هرگونه ریا وتزویر میان عاشق ومعشوق حقیقی است.

نمازعالی ترین عمل مومن ونجوای خالصانه ی او از سر عشق،دل بریدن وانقطاع ازغیر حق،نوشیدن شهد شیرین عشق ومستی ازشراب ناب الهی،غوطه خوردن در بحر لا یتنهاهی معرفت وعرفان حق تعالی،روی نهادن بردر میخانه ی عشق،چنگ زدن در ریسمان محکم الهی، جلا دهنده ی قلبهای زنگارزده ودلهای مکدر،راهنمای گمراهان به راه راست ،معراج مومن و وسیله ی تقرب جستن به جایگاه فنا ناپذیر عالم هستی می باشد،مقامی که از هرگونه تباهی ،فساد وتزلزل به دور است

نمازسفری بدون هزینه وعاری از هرتوشه وزاد به دیار بصیرت،گام نهادن دروادی خوش معرفت ،قدم زدن در باغ ربوبیت،بوییدن گلهای جمال وکمال خداوند است.استعانت در یافتن طریق سعادت ،دوری جستن از ضلالت ورهنمون شد به ساحل نجات ،حضور یافتن برسر سفره ی کرامت وبخشش الهی وتداعی کننده ی این نکته است که خداوند بزرگتر از فکر واندیشه ی بشری وچیزی فراتر از عقل انسانی است.توجه به بعد معنوی این فریضه در کلام قرآن مجید ،بزرگان واولیای دین ما به خوبی روشن است که:

«الصّلاهُ عَمودُ دین»: نمازعماد وستون دین است،دین به مثابه ی خیمه ای است که نماز ستون ورکن محکم آن است وارزش وبهای دین به نماز است که بدون آن سایر فرایض ازدرجه ی اعتبار ساقط می باشند.

«الصلاهُ تَنهی عنِ الفَحشا وَالمُنکر»: نماز فریضه ای است که انسان را از آنچه که زشت وناپسند است باز می داردوسدی محکم در مقابل زشتی ها وپلیدی ها می باشد.اهمیت وارزش نماز به حدی است که پیامبر عظیم الشان ما درمورد آن می فرمایند که:« روشنی چشم من در نماز است:» همچنین امام خمینی در مورد این واجب الهی این چند بیت زیبا را بیان می کنند:

بردرمیــکده از روی نیــــــــــاز پیش اصحاب طریقت به نمازآمده ام

ازنهان خانه ی اسرار ندارم خبری به درپــیر مغان صاحب راز آمـده ام

تا کند پرتو رویت به دو عالم غوغا بردر هرذره به رازونیـــاز آمــــده ام

باباطاهرنیزدرمیان دوبیتی های زیبای خود به خوبی سرنوشت ومقصد کسانی را که به این فریضه روی آورده اند به نحوی روشن توصیف کرده است که:

خوشا آنان که الله یارشان بی بحمد وقل هو الله کارشان بی

خوشاآنانکه دائم درنمــازند بهشت جاودان بازارشان بــی

وکلام آخر اینکه نماز والاترین وبالاترین فریضه ی الهی می باشد که ارزش واعتبار حیات وممات آدمی به اقامه وتکریم این عمل پسندیده والهی بستگی دارد وهمانا گرامی ترین انسانها نزد خداوند باتقوی ترین آنها می باشد.

نام عاشق ومعشوق ها درادبیات

بانام ویاد خداوند جهان آفرین،اسامی عشاق درادبیات ایران وجهان جهت اطلاع ادیب دوستان وخوانندگان عزیز از كتاب نگين انديشه نوشته ی ايوب گبانچي انتخاب گردیده است امید است مورد عنایت عزیزان قرارگیرد.

1-لیلی و مجنون (این داستان عاشقانه مشهور و شناخته شده در ادبيات خاورميانه در اصل عربی بوده، اما پس از طرح در اشعار شعرای فارسی زبان همچون نظامی گنجوی و جامی و مکتبی شیرازی و.... شهرت پیدا کرده است)

2-یوسف و زلیخا (داستان قرآنی است که هم جامی و هم آذر بیگدلی آن را به نظم کشیده اند)

3-شیرین و فرهاد (عشاق داستانی از شاعر وحشی بافقی است كه به نظم كشيده شده است)

4-بیژن و منیژه(از عشاق مطرح شده در شاهنامه فردوسی است)

5-زهره و منوچهر(از عشاق نامي در دیوان ایرج میرزاي تبريزي است)

6-رابعه و بکتاش(داستان رابعه و بكتاش از الهي نامه شيخ عطار است، رابعه دختر كعب قزداري ، اولين زن شعر سراي به زبان فارسي است و داستان دلباختگي رابعه به بكتاش غلام برادرش كه بعد از وفات پدرش به حاكميت رسيده بود و در اين ارتباط غلام حسودي نيز در دربار برادرش خواسته و ناخواسته از عشق رابعه و بكتاش باخبر شد و گزارش آن را به برادر رابعه رساند و او هم پس از باخبر شدن دستور اعدام هر دو را صادر كرد و رابعه را در حمام گلبهار در شهر بلخ رگش را زدند.)

7-زال و رودابه (از عشاق مطرح شده در شاهنامه فردوسی است)

8-حضرت سليمان و بلقيس

9-سياوش و سودابه

10-رستم و تهمینه(از عشاق مطرح شده در شاهنامه فردوسی است)

11-ویس و رامین (منظومه ای از فخرالدین اسعد گرگانی)

12-ناپلئون و ژوزفین(ژوزفين ائلين ملكه فرانسه بعد از انقلاب فرانسه است ژوزفين بعد از ازدواج با يكي از آشناهايشان و پس از فوت او با ژنرال ناپلئون بناپارت ازدواج كرد و به دنبال آن ژنرال نيز او را پس از 13 سال طلاق داد و عشق و عاشقي هر دو يكي از عشق و عاشقي هاي تاريخي است.)

13-رومئو و ژولیت(عشاق از نمايشنامه ي ويليام شکسپیر است – دختر و پسري كه از دو خانواده ي بزرگ و رقيب در شهر كوچكي به نام ورونا كه پس از نخستين شب عشق ورزي در رسيدن به وصال به يكديگر به بن بست مي رسند و به دنبال آن در ميان هر دو خانواده كينه ي بدي به وجود مي آيد و در اين بين نيز رومئو ناخواسته باعث كشته شدن يكي از افراد خانواده ي کپیولت مي شود و كار بدتر و گره ميخورد و ژوليت نيز نااميدانه براي تنبيه ديگران دست به خودكشي مي زند و سم ميخورد و همه فكر مي كنند او مرده است و رومئو نيز به دنبال آن در كليسايي كه براي ژوليت قصد تدفين برگزار شده بود به زندگيش پايان مي دهد و دمي بعد ژوليت از بي هوشي كه به خاطر خوردن سم بر او غالب شده بود بيدار مي شود و با ديدن تن بي جان رومئو او نيز همين كار را ميكند . )

14-تریستان و ایزولت(اين افسانه داستان غم انگيز و غم آلود عشق نامشروع ميان تريستان(تريسترام)شواليه ي منطقه ي كورون (در بريتانيا) و ايزولت(ايزولد) شاهبانوي ايرلندي را در قرون وسطي روايت مي كند.)

15-ويليام و مرون

16-پرسولاس و لانسو

17زارديارس و اداسيس(طبق افسانه اداسيس زيباترين زن آسيا بوده است دختر فرمانرواي قوم مراثي در آن سوي درياي خزر به دنيا آمد و زاردياس نيز فرمانرواي نواحي علياي درياي خزر بود ، اداسيس زادرياس را در خواب ديد و دل به او بست و زارديارس نيز كوشيد تا او را به هر قيمتي به دست بييارد ولي موفق نشد چون پدر اداسيس نمي خواست دخترش را به فرد بيگانه شوهر دهد پس از كش و قوسهاي فراوان بالاخره پدر اداسيس جشن بزرگي را در تالار قصرش براي دخترش بر پا كرد و به او گفت در بين ميهمانان جوان هر كه انتخاب كرد و جام مشروب را به او داد مي تواند با او ازدواج كند و بدين وسيله تمايل و انتخاب خودش را به ازدواج با آن فرد به پدر اعلام بدارد ولي اداسيس معشوق را از قبل خبر داد و زارديارس با لباس ناشناسي وارد قصر شد و در جشن شركت كرد و اداسيس هم جام مشروب را به زارديارس داد.

18-جعفر برمكي و عباسه(نقل است هارون الرشيد خليفه عباسي خواهري داشت به نام عباسه كه بسيار و فراوان او را دوست داشت به گونه اي كه دوري از او برايش بسيار سخت بود و همينطور همين حس را به جعفر برمكي وزير و مشاورش را داشت و در مجالس عيش و نوش هر دو در كنار هارون بودند ولي هارون حضور هر دو را در كنار هم به دليل نامحرم بودن نمي توانست تحمل كند بنابراين تصميم گرفت آن دو بين هم ازدواج صوري كنند و از جعفر برمكي سوگند و قول گرفت كه هيچوقت به تنهايي با عباسه خواهرش ديدار نكند و با او در زير يه سقف نباشد و فقط حضور هر دو در كنار هم منوط و شرط پيش خليفه باشد و در آن موقع عباسه 40 سال داشت و به قولي پير دختر محسوب مي شد ولي وي زني خوش مشرب و زيبارو و خوش اندام و خوش بيان بود و عاشق جعفر برمكي بود و بعد از ازدواج صوري بين آن دو، اشتياق عباسه به وصال با جعفر برمكي دو چندان و فزوني يافت و به دنبال آن نامه هاي فراواني پر از شوق و ذوق و ميل به جعفر نوشت تا اور را ترغيب به نقض دستور خليفه كند ولي جعفر خلاف قول و وعده اش به خليفه را نمي كرد ولي عباسه با ترفند و نيرنگ و حيله و مكر و به وسيله خريدن و وعده و وعيدهاي زياد به مادر جعفر او را همراه خود ساخت و خود را با آرايش زياد چهره عوض كرد و خود را به جاي كنيزك زيبارو جا زد و مادر جعفر، جعفر را به نيت ديدن و خريدن كنيزك او را پيش عباسه برد و جعفر نيز چون مست بود شب را با كنيزك(عباسه) گذراند و او را نشناخت و بعد از آن نيز عباسه با ترفندهاي ديگر خود را همبستر جعفر كرد و از وي صاحب دو پسر شد ولي خبر را يكي از كنيزان به هارون الرشيد رساند و هارون الرشيد نيز به شدت ناراحت و عصباني شد و دستور قتل جعفر به همراه خادمانشان را داد و برمكيان را قتل و عام كرد و همچنين خواهرش را به همراه پسرانش به قتل رساند)

19-کلئوپاترا و مارك آنتواني(زن سياست مدار مصري كه براي به دست آوردن حكومت از دست رفته خود و خاندانش ، خود را به لباس فاخر و عطري خوش بو و خوش رايحه آراست و در داخل قاليچه اي كه براي سزار رومي فاتح اسكندريه فرستاده شد قايم شد و پس از خروج با سخن گفتن شيرين ، قلب او را ربود و سزار فريفته كمال و زبان و جمال او شد و با وي ازدواج كرد و اين ازدواج موجب جنگ و كينه بين دو برادر (سزار) شد و حوادث زيادي كه به دنبال آن در طول تاريخ روم ثبت شده است

20-ابردات و پانته آ

21-نل و دمن(از داستانهاي عاشقانه هندوستان است)

22-پل و ویرژینی(عشاق رمان تاریخی از برناردن دوسن پیر فرانسوي است و بر خلاف اكثر داستانهاي عاشقانه كه از طبقه مرفه و شاهزادگان و شاهبانوهاست اين داستان در طبقه محروم و فقير جامعه بشري اتفاق ميفتد و عشق و عاشقي را مردمي و عامي جلوه مي دهد- پل و ويرژيني در يك جزيره كوچك زندگي ميكنند و به گونه اي عاشق و دلباخته هم مي شوند و ويرژيني به دعوت عمه ي پير و ثروتمند خود عازم فرانسه مي شود تا خود و خانواده ي خود را بر خلاف نظر پل از فقر و تنگدستي نجات دهد ولي در راه برگشت در دريا غرق مي شود و پل نيز بعد از دو ماه به دليل غم و غصه و فراق ويرژيني او هم تسليم مرگ مي شود. )

23-هير و رانجه(از داستانهاي عاشقانه هندوستان است.)

24-عروه و عفرا(از داستانهاي عاشقانه اعراب است)

25-سامسون و دلیله(از داستان‌های مشهور و بنام تورات و ادبيات عبري است . دليله كه زن بسيار زيبا و خوش اندامي است عاشق سامسون كه او نيز مردي قوي هيكل بوده و قدرت فوق العاده اي داشته است ولي بنا به دلايلي قدرت او رد گيسوانش(موهايش ) بوده است و دليله انها را كوتاه ميكند تا صاحب معشوقه اش شود و به دنبال آن سامسون نابينا مي شود و لي سعي ميكند به خواسته هاي دليله تن در ندهد

مجتبی غلامی دبیر ادبیات فارسی

«گل های اندیشه تان بارورباد»

امثال وحکم درگلستان سعدی

                                                         به نام خداوند جان آفرین

                                             حکیم سخن درزبان آفرین

                                        سعدیا چون توکـــجا،نادره گفتاری هست         

                                      یا چوشیرین ،سخنت نخل شکرباری هست

                                            «امثال وحکم درگلستان سعدی»

بدون تردید شیوه ی بیان وفصاحت استادسخن،افصح المتکلمین ،شیخ اجل،مشرف الدین سعدی شیرازی برهیچ کس پوشیده نیست،سعدی همانند ستاره ای پرفروغ است که درآسمان ادب زبان فارسی می درخشدوآوازه ی سخنش درهمه جاپراکنده شده وعطروبوی کلامش درسراسرآفاق پیچیده است .درفصاحت وزبان آوری سعدی همین نکته بس که:

       مردم همه دانند که درنامه ی سعدی      مشکی است که درطبله ی عطارنباشد

   به این ترتیب برای دست یابی راحت وآسانتردوستداران ادب فارسی وشیفتگان سخنان شیرین و پرنغزسعدی،فهرستی کوتاه ازباغ اندیشه ی این حکیم فرزانه و سخن ور،درکتاب گلستان براساس حروف الفبا وازعبارات کوتاه به بلندانتخاب گردیده است. امیدوارم مورد پسند ادب دوستان وعاشقان کلام پرمعنای این شاعر گرانمایه قرارگرفته باشد.

«آ»

آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل.

آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.

آن که بردیناردسترس ندارد،دردنیا همه کس ندارد.

آسیاسنگ زیرین متحرک نیست،لاجرم تحمل بارگران کند.

آن که درراحت وتنعم زیست        اوچه داند که حال گرسنه چیست

  «ا»

احمق را ستایش خوش آید.

اگررفتی بردی وگرخفتی مردی.

ای مردان بکوشید،یاجامه ی زنان پوشید

اگرشب ها همه قدربودی،پس شب قدربی قدربودی

ازنفس پرورهنروری نیایدوبی هنرسروری را نشاید.

استعدادبی تربیت دریغ است و تربیت نامستعدضایع.

ازتن بی دل طاعت نیاید وپوست بی مغزبضاعت را نشاید.

ای طالب روزی بنشین که بخوری وای مطلوب اجل مرو که جان نبری.

ارادت بی چون یکی را ازتخت شاهی فروآورد ودیگری را درشکم ماهی نکودارد.

اگرباران به کوهستان نبارد                  به سالی دجله گرددخشک رودی

اگرزباغ رعیت ملک خورد سیبی          برآورندلامان اودرخت ازبیخ

اگرحنظل خوری ازدست خوشخوی       به ازشیرینی ازدست ترشروی

اگرصدناپسندآید زدرویش                    رفیقانش یکی ازصدندانند

اندرون ازطعام خالی دار                    تادرآن نورمعرفت بینی

اسیربندشکم را دوشب نگیردخواب        شبی زمعده ی سنگی شبی زدلتنگی

«ب»

بینوایی به ازمذلت خواست.

بی هنران هنرمندان را نتوانند که بینند.

باخلق کرم کن چون خداباتوکرم کرد.

به سیری مردن به که گرسنگی بردن.

به کارهای گران مردکاردیده فرست.

برعجزدشمن رحمت مکن که اگرقادرشود برتونبخشاید.

بلبلا مژده ی بهاربیار                            خبربد به بو بازگذار

بوریا باف اگرچه بافنده است                   نبرندش به کارگاه حریر

به شیرین زبانی ولطف وخوشی                 توانی که پیلی به مویی کشی

بزرگش نخوانند اهل خرد                        که نام بزرگان به زشتی برد

بیارآن چه داری زمردی وزور               که دشمن به پای خودآمدبه گور

بدان را نیک دارای مرد هوشیار             که نیکان خودبزرگ ونیک روزند

به روزگارسلامت شکستگان دریاب          که جبرخاطرمسکین بلا بگرداند

 «پ»

پیکان ازجراحت بدرآید وآزاردردل بماند.

پنجه باشیرزدن ومشت با شمشیر،کارخردمندان نیست.

پرتونیکان نگیردآن که بنیادش بداست       تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است

پیش دیوارآن چه گویی هوش دار              تانباشددرپس دیوارگوش

پندگیرازمصائب دگران                         تانگیرند دگران ازتوپند

«ت»

تاتوانی دلی بدست آر.

تاارادتی نیاری،سعادتی نبری.

تربیت یکسان است وطبایع مختلف.

توانگری به قناعت به زتوانگری به بضاعت.

تونیزاگربخفتی،به ازآن که درپوستین خلق افتی.

تراخواهندپرسید که عملت چیست،نگویند  پدرت کیست؟

تهی دستان را دست دلیری بسته است وپنجه ی شیری شکسته.

توانگرفاسق، کلوخ زراندود است ودرویش صالح شاهدخاک آلود.

تارنج نبری، گنج برنداری وتاجان درخطرننهی،بردشمن ظفرنیابی.

تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست ورونده ی بی معرفت مرغ بی بال وپر.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی                 کین ره که تومی روی به ترکستان است

تا نیک ندانی که سخن عین صوابست        باید که به گفتن دهن ازهم نگشایی

«ج»

جوراستادبه زمهرپدر.

جان درحمایت یک دم است ودنیا وجودی میان دو عدم.

جوهراگردرخلاب افتدهم چنان نفیس است وغباراگربه فلک رسد همان خسیس است.

جزبه خردمند مفرما عمل          گرچه عمل کارخردمند نیست

«چ»

چوگل بسیارشدپیلان بلغزند.

چون عاشق ومعشوقی درمیان آمد،مالک ومملوک برخاست.

چوب تررا چنان که خواهی پیچ        نشودخشک جزبه آتش راست

چون بوداصل گوهری قابل            تربیت را دراو اثر باشد

چویک بارگفتی مگوبازپس            که حلوا چویک بارخوردند بس

چوباسفله گوئی به لطف وخوشی     فزون گرددش وکبروگردنکشی

«ح»

حکیمان دیردیرخورندوعابدان نیم سیر.

حکیمی که با جهّال درافتد توقع عزت ندارد.

حریص با جهانی گرسنه است وقانع به نانی سیر.

حق می بیند ومی پوشد،همسایه نمی بیندو می خروشد.

«خ»

خفته را خفته کی کند بیدار؟

خطا بربزرگان گرفتن، خطاست.

خرد به کارنیایدچون بخت بدباشد.

خاک شو،پیش ازآن که خاک شوی.

خانه ی دوستان بروب ودردشمنان مکوب.

خبری که دانی دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.

«د»

 دل درکسی مبند که دلبسته ی تو نیست.

دروغ مصلحت آمیز به ازراست فتنه انگیز

دین به دنیا فروشان خرند،یوسف فروشند تا چه خرند.

دوکس دشمن ملک ودینند،پادشاه بی حلم وزاهد بی علم

ده درویش درگلیمی بخسبند و دوپادشاه دراقلیمی نگنجند

دشمن چوازهمه حیلتی فرو ماند،سلسله ی دوستی بجنباند.

دل برمجاهده نهادن آسانتر است که چشم ازمشاهده برگرفتن.

دوستی را که عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.

ده آدمی برسفره ای بخورند و دوسگ برمرداری به هم به سرنبرند.

دوستان به زندان به کارآیند که برسفره همه ی دشمنان دوست نمایند.

دوچیز محال عقل است،خوردن بیش ازرزق مقسوم ومردن پیش ازوقت معلوم.

دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا               پرنشود هم چنان که چاه با شبنم

درسخن با دوستان آهسته باش               تاندارددشمن خون خوارگوش

درشتی ونرمی به هم دربه است            چوفاصد، که جراح ومرهم نه است

دوچیزطیره ی عقل است دم فروبستن      به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی

«ر»

رفتن ونشستن به که دویدن وگسستن.

رحم آوردن بربدان ستم است برنیکان.

رازی که نهان خواهی باکس درمیان منه.

رای بی قوّت مکرو فسون است وقوّت بی رای جهل وجنون.

راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است.

روده ی تنگ به یک نان تهی پرگردد        نعمت روی زمین پرنکند دیده ی تنگ

«ز»

زن جوان را اگرتیری درپهلو نشیند به که پیری.

زلف خوبان زنجیرپای عقل است ودام مرغ زیرک.

زرازمعدن به کان کندن برآیدووزدست بخیل به جان کندن.

زخودبهترجوی وفرصت شمار         که با چون خودی گم کنی روزگار

زبان دردهان ای خردمند چیست؟      کلید درگنج صاحب هنر

«س»

سرماربدست دشمن بکوب.

سیم بخیل ازخاک وقتی برآید که وی درخاک رود.

سخن میان دودشمن چنان گوی که گردوست شوند،شرمنده نشوی.

سه چیزپایدارنماند:مال بی تجارت وعلم بی بحث و ملک بی سیاست.

سخنی درنهان نبایدگفت                            که برانجمن نشایدگفت

سخن را سرست ای خداوند وبن                  میاورسخن درمیان سخن

سنگی به چندسال شود لعل پاره ای           زنهارتابه یک نفسش نشکنی به سنگ

«ش»

شیطان با مخلصان برنمی آید وسلطان با مفلسان.

شدت نیکان روی درفرج دارد ودولت بدان سردرنشیب.

شرط مودّت نباشد،بااندیشه ی جان دل ازمهرجانان برگرفتن.

شرط عقل است صبرتیرانداز       که چون رفت ازکمان نیایدباز

«ص»

صیادبی روزی ماهی دردجله نگیردو ماهی بی اجل درخشکی نمیرد.

صدچندان که دانا راازنادان نفرت است،نادان راازداناوحشت است.

«ض»

ضعیفی که با قوی دلاوری کند،یاردشمن است درهلاک خویش

ضعیفان رامکن بردل گزندی         که درمانی بجورزورمندی

«ط »

طرب نوجوان زپیرمجوی       که دگرناید آب رفته به جوی

طلب کردم زدانایی یکی پند      مرا فرمودبانادانان مپیوند

«ع»

عاشقان کشتگان معشوقند.

عطای اورا به لقایش بخشیدم.

عالم ناپرهیزگارکورمشعله داراست.

عفو کردن ازظالمان جوراست بردرویشان.

علم ازبهردین پرودن است نه ازبهردنیا خوردن.

عالمان را زربده تادیگرنخوانند وزاهدان را چیزی مده تا زاهدبمانند.

عام نادان پریشان روزگار       به زدانشمند ناپرهیزگار

علم چندانکه بیشر خوانی         چون عمل درتو نیست نادانی

«ف»

فرونبنددکارگشاده پیشانی

فریب دشمن مخوروغرورمدّاح مخر.

«ق»

قدرعافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتارآید.

قول وفعل عوام الناس چندان اعتباری ندارد

قیمت شکرنه ازنی است که آن خودخاصیت وی است.

«ک»

کوتاه خردمند به که نادان بلند

که نتوان شستن اززنگی سیاهی.

که بارمحنت خودبه که بارمنت خلق.

که خبث نفس نگرددبه سال ها معلوم

کارها به صبربرآیدو مستعجل بسردرآید.

کوشش بی فایده است وسمه برابروی کور

کهن خرقه ی خویش پیراستن   به ازجامه ی عاریت خواستن

«گ»

 گرسنه را نان تهی، کوفته است.

گرذوق نیست توراکژطبع جانوری.

گدای نیک فرجام به زپادشای بدفرجام.

گرراست سخن گوئی ودربندبمانی          به زانکه دروغت دهدازبندرهایی

گرسنگ همه لعل بدخشان بودی           پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی

گرت زدست برآیدچونخل باش کریم      ورت زدست نیاید چوسروباش آزاد

گفتا بروچوخاک تحمل کن ای فقیه       یا هرچه خوانده ای درزیرخاک کن

«ل»

لقمان را گفتند:ادب ازکه آموختی؟گفت ازبی ادبان.

«م»

من آنم که من دانم.

مشتاقی به که ملولی.

مرا بخیرتوامید نیست شرمرسان.

مشک آنست که ببویدنه آنکه عطاربگوید.

متکلم را تاکسی عیب نگیردسخنش صلاح نپذیرد.

مشورت بازنان تباه است وسخاوت با مفسدان گناه.

مال ازبهرآسایش عمراست نه عمرازبهرگردکردن مال.

مُلک ازخردمندان جمال گیردودین ازپرهیزگاران کمال یابد.

محال عقل است اگرریگ بیابان دّرشود که چشم گدایان پرشود.

مشوغرّه برحسن گفتارخویش         به تحسین نادان وپندارخویش

میان دوتن آتش افروختن                نه عقلست وخود درمیان سوختن

میان دوکس جنگ چون آتش است     سخن چین بدبخت هیزم کش است.

 ن»

نادان را به ازخاموشی نیست.

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس.

نه هرچه به قامت مهتر،به قیمت بهتر.

نه هرکه درمجادله چست،درمعامله درست.

نیک بخت، آنکه خوردو کشت وبدبخت آنکه مرد وهشت.

نه چندان درشتی کن که ازتوسیرگردندونه چندان نرمی که برتودلیرشوند.

ندهدهوشمندروشن رای        به فرومایه کارهای خطیر

نمی داندکه آهنگ حجازی             فرو ماند زبان طبل غازی

 نه عجب گرفرورودنفسش           عندلیبی غراب هم نفسش

نبشته است برگوربهرام گور           که دست کره به زبازوی زور

«و»

وگریک بذله گویدپادشاهی        ازاقلیمی به اقلیمی رسانند

وگربینی که نابینا وچاه است     اگرخاموش بنشینی گناه است

«ه»

هرچه زودبرآید،دیرنپاید.

هنردرنفس خوددولت است.

هرچه نپایددلبستگی رانشاید.

هرکه بابدان نشیند،نیکی نبیند.

هرکه راصبرنیست،حکمت نیست.

هرعیب که سلطان پسندد،هنراست.

هرکه بابدان ستیزد،خون خودریزد.

هنرچشمه ی زاینده است ودولت پاینده

هرچه به دل فرودآید،دردیده نکونماید.

هنربه چشم عداوت بزرگترعیب است.

هنوزنگران است،که ملکش با دگران است.

هر که را زردرترازوست،زوردربازوست.

هرکه دست ازجان بشوید،هرچه دردل داردبگوید.

همه کس را عقل خودبه کمال نمایدوفرزند به جمال.

هرکه درزندگانی نانش نخورند،چون بمیردنامش نبرند.

هرکه تامل نکنددرجواب          بیشترآیدسخنش ناصواب

هنربنمای اگرداری نه گوهر      گل ازخارست وابراهیم ازآذر

 «ی»

یارناپایداردوست مدار.

یک خلقت زیبا،به ازهزارخلعت دیبا.

حسن ختام این دفتر سخن زیبای خودسعدی است که می فرمایند:

به چه کارآیدت زگل طبقی       ازگلستان من ببرورقی

گل همین پنج روزوشش باشد    وین گلستان همیشه خوش باشد

وهمچنین:

         نگرتاگلستان معنی شکفت            دراوهیچ بلبل چنین خوش نگفت

       عجب گربمیرد چنین بلبلی             که براستخوانش نرویـــــــــد گلـی