به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن درزبان آفرین
سعدیا چون توکـــجا،نادره گفتاری هست
یا چوشیرین ،سخنت نخل شکرباری هست
«امثال وحکم درگلستان سعدی»
بدون تردید شیوه ی بیان وفصاحت استادسخن،افصح المتکلمین ،شیخ اجل،مشرف الدین سعدی شیرازی برهیچ کس پوشیده نیست،سعدی همانند ستاره ای پرفروغ است که درآسمان ادب زبان فارسی می درخشدوآوازه ی سخنش درهمه جاپراکنده شده وعطروبوی کلامش درسراسرآفاق پیچیده است .درفصاحت وزبان آوری سعدی همین نکته بس که:
مردم همه دانند که درنامه ی سعدی مشکی است که درطبله ی عطارنباشد
به این ترتیب برای دست یابی راحت وآسانتردوستداران ادب فارسی وشیفتگان سخنان شیرین و پرنغزسعدی،فهرستی کوتاه ازباغ اندیشه ی این حکیم فرزانه و سخن ور،درکتاب گلستان براساس حروف الفبا وازعبارات کوتاه به بلندانتخاب گردیده است. امیدوارم مورد پسند ادب دوستان وعاشقان کلام پرمعنای این شاعر گرانمایه قرارگرفته باشد.
«آ»
آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل.
آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.
آن که بردیناردسترس ندارد،دردنیا همه کس ندارد.
آسیاسنگ زیرین متحرک نیست،لاجرم تحمل بارگران کند.
آن که درراحت وتنعم زیست اوچه داند که حال گرسنه چیست
«ا»
احمق را ستایش خوش آید.
اگررفتی بردی وگرخفتی مردی.
ای مردان بکوشید،یاجامه ی زنان پوشید
اگرشب ها همه قدربودی،پس شب قدربی قدربودی
ازنفس پرورهنروری نیایدوبی هنرسروری را نشاید.
استعدادبی تربیت دریغ است و تربیت نامستعدضایع.
ازتن بی دل طاعت نیاید وپوست بی مغزبضاعت را نشاید.
ای طالب روزی بنشین که بخوری وای مطلوب اجل مرو که جان نبری.
ارادت بی چون یکی را ازتخت شاهی فروآورد ودیگری را درشکم ماهی نکودارد.
اگرباران به کوهستان نبارد به سالی دجله گرددخشک رودی
اگرزباغ رعیت ملک خورد سیبی برآورندلامان اودرخت ازبیخ
اگرحنظل خوری ازدست خوشخوی به ازشیرینی ازدست ترشروی
اگرصدناپسندآید زدرویش رفیقانش یکی ازصدندانند
اندرون ازطعام خالی دار تادرآن نورمعرفت بینی
اسیربندشکم را دوشب نگیردخواب شبی زمعده ی سنگی شبی زدلتنگی
«ب»
بینوایی به ازمذلت خواست.
بی هنران هنرمندان را نتوانند که بینند.
باخلق کرم کن چون خداباتوکرم کرد.
به سیری مردن به که گرسنگی بردن.
به کارهای گران مردکاردیده فرست.
برعجزدشمن رحمت مکن که اگرقادرشود برتونبخشاید.
بلبلا مژده ی بهاربیار خبربد به بو بازگذار
بوریا باف اگرچه بافنده است نبرندش به کارگاه حریر
به شیرین زبانی ولطف وخوشی توانی که پیلی به مویی کشی
بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان به زشتی برد
بیارآن چه داری زمردی وزور که دشمن به پای خودآمدبه گور
بدان را نیک دارای مرد هوشیار که نیکان خودبزرگ ونیک روزند
به روزگارسلامت شکستگان دریاب که جبرخاطرمسکین بلا بگرداند
«پ»
پیکان ازجراحت بدرآید وآزاردردل بماند.
پنجه باشیرزدن ومشت با شمشیر،کارخردمندان نیست.
پرتونیکان نگیردآن که بنیادش بداست تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است
پیش دیوارآن چه گویی هوش دار تانباشددرپس دیوارگوش
پندگیرازمصائب دگران تانگیرند دگران ازتوپند
«ت»
تاتوانی دلی بدست آر.
تاارادتی نیاری،سعادتی نبری.
تربیت یکسان است وطبایع مختلف.
توانگری به قناعت به زتوانگری به بضاعت.
تونیزاگربخفتی،به ازآن که درپوستین خلق افتی.
تراخواهندپرسید که عملت چیست،نگویند پدرت کیست؟
تهی دستان را دست دلیری بسته است وپنجه ی شیری شکسته.
توانگرفاسق، کلوخ زراندود است ودرویش صالح شاهدخاک آلود.
تارنج نبری، گنج برنداری وتاجان درخطرننهی،بردشمن ظفرنیابی.
تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست ورونده ی بی معرفت مرغ بی بال وپر.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کین ره که تومی روی به ترکستان است
تا نیک ندانی که سخن عین صوابست باید که به گفتن دهن ازهم نگشایی
«ج»
جوراستادبه زمهرپدر.
جان درحمایت یک دم است ودنیا وجودی میان دو عدم.
جوهراگردرخلاب افتدهم چنان نفیس است وغباراگربه فلک رسد همان خسیس است.
جزبه خردمند مفرما عمل گرچه عمل کارخردمند نیست
«چ»
چوگل بسیارشدپیلان بلغزند.
چون عاشق ومعشوقی درمیان آمد،مالک ومملوک برخاست.
چوب تررا چنان که خواهی پیچ نشودخشک جزبه آتش راست
چون بوداصل گوهری قابل تربیت را دراو اثر باشد
چویک بارگفتی مگوبازپس که حلوا چویک بارخوردند بس
چوباسفله گوئی به لطف وخوشی فزون گرددش وکبروگردنکشی
«ح»
حکیمان دیردیرخورندوعابدان نیم سیر.
حکیمی که با جهّال درافتد توقع عزت ندارد.
حریص با جهانی گرسنه است وقانع به نانی سیر.
حق می بیند ومی پوشد،همسایه نمی بیندو می خروشد.
«خ»
خفته را خفته کی کند بیدار؟
خطا بربزرگان گرفتن، خطاست.
خرد به کارنیایدچون بخت بدباشد.
خاک شو،پیش ازآن که خاک شوی.
خانه ی دوستان بروب ودردشمنان مکوب.
خبری که دانی دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.
«د»
دل درکسی مبند که دلبسته ی تو نیست.
دروغ مصلحت آمیز به ازراست فتنه انگیز
دین به دنیا فروشان خرند،یوسف فروشند تا چه خرند.
دوکس دشمن ملک ودینند،پادشاه بی حلم وزاهد بی علم
ده درویش درگلیمی بخسبند و دوپادشاه دراقلیمی نگنجند
دشمن چوازهمه حیلتی فرو ماند،سلسله ی دوستی بجنباند.
دل برمجاهده نهادن آسانتر است که چشم ازمشاهده برگرفتن.
دوستی را که عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.
ده آدمی برسفره ای بخورند و دوسگ برمرداری به هم به سرنبرند.
دوستان به زندان به کارآیند که برسفره همه ی دشمنان دوست نمایند.
دوچیز محال عقل است،خوردن بیش ازرزق مقسوم ومردن پیش ازوقت معلوم.
دیده ی اهل طمع به نعمت دنیا پرنشود هم چنان که چاه با شبنم
درسخن با دوستان آهسته باش تاندارددشمن خون خوارگوش
درشتی ونرمی به هم دربه است چوفاصد، که جراح ومرهم نه است
دوچیزطیره ی عقل است دم فروبستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی
«ر»
رفتن ونشستن به که دویدن وگسستن.
رحم آوردن بربدان ستم است برنیکان.
رازی که نهان خواهی باکس درمیان منه.
رای بی قوّت مکرو فسون است وقوّت بی رای جهل وجنون.
راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است.
روده ی تنگ به یک نان تهی پرگردد نعمت روی زمین پرنکند دیده ی تنگ
«ز»
زن جوان را اگرتیری درپهلو نشیند به که پیری.
زلف خوبان زنجیرپای عقل است ودام مرغ زیرک.
زرازمعدن به کان کندن برآیدووزدست بخیل به جان کندن.
زخودبهترجوی وفرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار
زبان دردهان ای خردمند چیست؟ کلید درگنج صاحب هنر
«س»
سرماربدست دشمن بکوب.
سیم بخیل ازخاک وقتی برآید که وی درخاک رود.
سخن میان دودشمن چنان گوی که گردوست شوند،شرمنده نشوی.
سه چیزپایدارنماند:مال بی تجارت وعلم بی بحث و ملک بی سیاست.
سخنی درنهان نبایدگفت که برانجمن نشایدگفت
سخن را سرست ای خداوند وبن میاورسخن درمیان سخن
سنگی به چندسال شود لعل پاره ای زنهارتابه یک نفسش نشکنی به سنگ
«ش»
شیطان با مخلصان برنمی آید وسلطان با مفلسان.
شدت نیکان روی درفرج دارد ودولت بدان سردرنشیب.
شرط مودّت نباشد،بااندیشه ی جان دل ازمهرجانان برگرفتن.
شرط عقل است صبرتیرانداز که چون رفت ازکمان نیایدباز
«ص»
صیادبی روزی ماهی دردجله نگیردو ماهی بی اجل درخشکی نمیرد.
صدچندان که دانا راازنادان نفرت است،نادان راازداناوحشت است.
«ض»
ضعیفی که با قوی دلاوری کند،یاردشمن است درهلاک خویش
ضعیفان رامکن بردل گزندی که درمانی بجورزورمندی
«ط »
طرب نوجوان زپیرمجوی که دگرناید آب رفته به جوی
طلب کردم زدانایی یکی پند مرا فرمودبانادانان مپیوند
«ع»
عاشقان کشتگان معشوقند.
عطای اورا به لقایش بخشیدم.
عالم ناپرهیزگارکورمشعله داراست.
عفو کردن ازظالمان جوراست بردرویشان.
علم ازبهردین پرودن است نه ازبهردنیا خوردن.
عالمان را زربده تادیگرنخوانند وزاهدان را چیزی مده تا زاهدبمانند.
عام نادان پریشان روزگار به زدانشمند ناپرهیزگار
علم چندانکه بیشر خوانی چون عمل درتو نیست نادانی
«ف»
فرونبنددکارگشاده پیشانی
فریب دشمن مخوروغرورمدّاح مخر.
«ق»
قدرعافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتارآید.
قول وفعل عوام الناس چندان اعتباری ندارد
قیمت شکرنه ازنی است که آن خودخاصیت وی است.
«ک»
کوتاه خردمند به که نادان بلند
که نتوان شستن اززنگی سیاهی.
که بارمحنت خودبه که بارمنت خلق.
که خبث نفس نگرددبه سال ها معلوم
کارها به صبربرآیدو مستعجل بسردرآید.
کوشش بی فایده است وسمه برابروی کور
کهن خرقه ی خویش پیراستن به ازجامه ی عاریت خواستن
«گ»
گرسنه را نان تهی، کوفته است.
گرذوق نیست توراکژطبع جانوری.
گدای نیک فرجام به زپادشای بدفرجام.
گرراست سخن گوئی ودربندبمانی به زانکه دروغت دهدازبندرهایی
گرسنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل وسنگ یکسان بودی
گرت زدست برآیدچونخل باش کریم ورت زدست نیاید چوسروباش آزاد
گفتا بروچوخاک تحمل کن ای فقیه یا هرچه خوانده ای درزیرخاک کن
«ل»
لقمان را گفتند:ادب ازکه آموختی؟گفت ازبی ادبان.
«م»
من آنم که من دانم.
مشتاقی به که ملولی.
مرا بخیرتوامید نیست شرمرسان.
مشک آنست که ببویدنه آنکه عطاربگوید.
متکلم را تاکسی عیب نگیردسخنش صلاح نپذیرد.
مشورت بازنان تباه است وسخاوت با مفسدان گناه.
مال ازبهرآسایش عمراست نه عمرازبهرگردکردن مال.
مُلک ازخردمندان جمال گیردودین ازپرهیزگاران کمال یابد.
محال عقل است اگرریگ بیابان دّرشود که چشم گدایان پرشود.
مشوغرّه برحسن گفتارخویش به تحسین نادان وپندارخویش
میان دوتن آتش افروختن نه عقلست وخود درمیان سوختن
میان دوکس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است.
ن»
نادان را به ازخاموشی نیست.
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس.
نه هرچه به قامت مهتر،به قیمت بهتر.
نه هرکه درمجادله چست،درمعامله درست.
نیک بخت، آنکه خوردو کشت وبدبخت آنکه مرد وهشت.
نه چندان درشتی کن که ازتوسیرگردندونه چندان نرمی که برتودلیرشوند.
ندهدهوشمندروشن رای به فرومایه کارهای خطیر
نمی داندکه آهنگ حجازی فرو ماند زبان طبل غازی
نه عجب گرفرورودنفسش عندلیبی غراب هم نفسش
نبشته است برگوربهرام گور که دست کره به زبازوی زور
«و»
وگریک بذله گویدپادشاهی ازاقلیمی به اقلیمی رسانند
وگربینی که نابینا وچاه است اگرخاموش بنشینی گناه است
«ه»
هرچه زودبرآید،دیرنپاید.
هنردرنفس خوددولت است.
هرچه نپایددلبستگی رانشاید.
هرکه بابدان نشیند،نیکی نبیند.
هرکه راصبرنیست،حکمت نیست.
هرعیب که سلطان پسندد،هنراست.
هرکه بابدان ستیزد،خون خودریزد.
هنرچشمه ی زاینده است ودولت پاینده
هرچه به دل فرودآید،دردیده نکونماید.
هنربه چشم عداوت بزرگترعیب است.
هنوزنگران است،که ملکش با دگران است.
هر که را زردرترازوست،زوردربازوست.
هرکه دست ازجان بشوید،هرچه دردل داردبگوید.
همه کس را عقل خودبه کمال نمایدوفرزند به جمال.
هرکه درزندگانی نانش نخورند،چون بمیردنامش نبرند.
هرکه تامل نکنددرجواب بیشترآیدسخنش ناصواب
هنربنمای اگرداری نه گوهر گل ازخارست وابراهیم ازآذر
«ی»
یارناپایداردوست مدار.
یک خلقت زیبا،به ازهزارخلعت دیبا.
حسن ختام این دفتر سخن زیبای خودسعدی است که می فرمایند:
به چه کارآیدت زگل طبقی ازگلستان من ببرورقی
گل همین پنج روزوشش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد
وهمچنین:
نگرتاگلستان معنی شکفت دراوهیچ بلبل چنین خوش نگفت
عجب گربمیرد چنین بلبلی که براستخوانش نرویـــــــــد گلـی